|
برای یاداوری عشق به بعضی از دوستان
|
||||
|
|
||||
سلام عفريته در چه قرني هستي؟ در کجا سير مي کني؟
من در قرن وصل دوستداران هستم اما به هر سويي که مي نگرم دوستداري نمي بينم در قرني زيست مي کنم که عيب جوان و سرزنش پير. مشغله ي هرروز پير ها و جوانهاست هي عفريته تصميم گرفتم در چشمانت بمب گذاري کنم.
چون در قرن من بمب ها منادي فراموشيند.
عفريته سالهاســـــــت که از کاغذ خسته شدم.
نوشته هايم را بر آب مي نويسم.
سالهاســــــــت که فقط با کاغذ آثار تهوعم را پاک مي کنم.
تهوعي حاصل از سر گيجــــــه
عفريته سرم درد مي کنه آره درد مي کنه براي درد سر براي مردن...!
مي داني عجوزه من از مردن نمي ترسم من از درد مي ترسم
من از کندي تيغ بر روي رگ واهمه دارم..... آره..... واهمه دارم...
من تو را به مبارزه مي طلبم.......... تا صبح....!!!
مي جنگم.... با خودم با تو چه فرقي مي کند؟
مـــــــــــغلـــــــوب مـــــن هـــــســـــــــتــــــم!!!!!!
يادت مي ياد عفريته از من خواستي نردبان باشم يادت مياد تمام
وجودت خواسته بود و تمام وجود من عطش.
به ياد داري فال حافظ گرفتم
به خاطر داري چه گفت:
آن سيه چرده که شيريني عالم با اوست
چشم ميگون لب خندان دل خرم با اوست
حافظ هم اسير تو شد. حافظ هم غرق شد و دل خوش کرد......!
تو همه چيز داشتي چشم ميگون لب خندان و دل خوش
اما من........
اما من تنها شيريني عالم را مي خواستم. دريغ کردي از من
و
تلخي بيخشيدي من خود تلخ بودم و تو..... آتش را شعله ور کردي...!
سوختم و خاکستر شدم و ققنوس وار از قرن ها عبور کردم
تو چگونه عبور کردي؟
بي چراغ؟ بي نفس؟
من بي چراغ و بي نفس عبور کردم.
تو چشم داشتي لب داشتي دل داشتي چشمت ميگون بود
لبت خندان بودو دلت خوش
اما من هيچ نداشتم نه چشم نه لب و نه دل...!
من نه عاشقي شکست خورده ام و نه يک تنهاي در انتظار عشق
من جراح احساساتم..!
نمي دانم اکنون چه مي کني لابد هنوز هم سرابي عذاب آور هستي
براي تشنگان عذابي حسرت آلود و لذت بخش.
من هم از خيل تشنگانت بودم...يادت مي ياد؟
هنوزم تشنه ام اما نه تشنه ي تو
اکنون....
تــــــــشــــــــنــــــه ي خــــــودم هـــــــســــــتــــم.... فــقــط خــــودم!
(تراوشات يک ذهن بيمار....)
+
نوشته شده در یکشنبه 15 مهر1386ساعت 22:46 توسط نگین
|

+
نوشته شده در جمعه 13 مهر1386ساعت 1:3 توسط نگین
|


+
نوشته شده در شنبه 7 مهر1386ساعت 20:50 توسط نگین
|

دوستان گلم من که از این بلاگ خیری ندیدم بلاگ رو می بندم از تمامیه کسانی که بهم لطف داشتن ممنونم ببخشید جوابتون رو نتونستم بدم حوصله نکردم
موفق و شاد باشید دوستتون دارم هر جا باشم
فداتون:نگین
+
نوشته شده در پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 23:10 توسط نگین
|

i need you now please don.t go away help me می گن: زندگی زیباست... . . اینجا مهم نیست پس چرا زندگی زیباست؟ چی کار می کنی؟ اونجا یک جای تاریکه ، یک جای نزدیکه ، یک جای یخ زده ولی داغ.... نه نه اشتباه نکن جهنم نیست... تو بودی و من بودم و یار بود. تو و یار..... و من تنها........ یک جای کار می لنگه کی دیگه هم باید باشه..... و باز من تنهام..... ولی اینجا یک جای دیگر هم هست...... و من باز تنها... وتنها.. پ.ن: ولی در هر حال یک جا هست. یک گمشده. یک گمشده نزدیک. با تو ام بیا سر جات. اینجا یکی بهت احتیاج داره پ.ن: داره همین جوری میره. پس ما هم شدیم فراموش شده. پ.ن: فراموش شده همون جاییکه نزدیک و تاریکه..و جهنم نیست.
با بچه ها نشسته بوديم داشتيم مي نوشتيم:نوشتهاي در بارهي"من" چي بايد مي نوشتم؟ من.......... يا من.....................!!!! همه داشتن مي نوشتن. يه چيزايي تو ذهنم اومد..... شروع كردم...: خورشيد ميآد ميگه من نور مي دم.ماه ميآد مي گه من هم كمكش مي كنم....... تو ميآي ميگي (تو اون لحظه با خودم گفتم من چي؟ منٍمن چي؟) آره من ميام ميگم: ميگم يكي بياد به من كمك كنه. به من كمك كنه... نوشتمو خوندم ... تموم شد..... فقط سكوت را در آن جمع مي ديدم نميدونم چرا تو همچين لحظاتي فقط اين ميآد سراغم!!؟؟ خوابيده بودم.
تاريك تاريك بود. با خود گفتم: من در آينده چه آدمي ميشوم؟ مهم بود؟ آره برا من مهم بود. خدا دارم با تو حرف مي زنم خيلي خستم. خيلي. جواب هم نمي دي.... دلم برات تنگ شده. دارم خيلي ازت دور مي شم. کمکم کن. ...... .. مي گفت: مي خواستم كمكت كنم. نمي خواستم خراب شي. جوري حرف مي زد انگار بهترين آدم دنيا خودش بود. بعضي وقتا فكر مي كني داري توي يك جاده دو طرفي راه ميري ولي يهو..... يهو مي فهمي جاده يك طرفه شده و همه دارن به سمتت مي دوند. چرا فکر کردی احساس ندارم.؟ دارم خوبشم دارم. ولی نمی دونم زبونش چجوریه که آدمایی مثل تو نمی فهمند. مي دوني چيه مي خوام ازت متنفر باشم ولي نمي دونم چرا نمي تونم... ولي لا اقل مي تونم ازت بدم بياد آره سادم . خیلی هم سادم حالا می فهمم. خیلی بیشوری. پ.ن: دوستان ببخشید گنگ نوشتم. ولی باید خالی می شدم. یک کم . فقط یک کم چشاتو باز کن ببین داری چه غلطی میکنی.
یک کم دور و بر نگاه کن...! به خودت نگاه کن تا کی می خوای ادامه بدی؟ این منم ... آره منم ... دارم با تو با توی عزیز صحبت می کنم. باز وجود خلعت را احساس می کنم. وجودی که رفته بود. و باز بچه بازی... نمی دونم کیه لعنت بهت از برادر بهم نزدیک تر ولی گاهی هم انقدر دور می شه که نمی بینمش یا به زور میبینمش نه می تونم نفرین کنم نه ازش متنفر باشم گاهی میاد دون می پاشه و می ره آخه منم نتونستم حرفام رو بهش درست و کامل بزنم ناراحت می شه می گه منطقیه ولی نیست به خدا نیست کـــــــــــــمکـــــــــم کــــــــن مــحـــتـــــاج دســـــــتـــاتــــــــــــــــــم!
+
نوشته شده در دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 15:16 توسط نگین
|

کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست
ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!! دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم! آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت خدا دلش از دست آدما گرفته مگه نه ............! ميخوام يه قصري بسازم ، پنجره هاش آبی باشه من باشم و تو باشی و يك شب مهتابی باشه ميخوام يه كاری بكنم ، شايد بگی دوستم داری ميخوام يه حرفی بزنم ، شايد ديگه تنهام نذاري امشب ميخوام تا خود صبح ، فقط برات دعا كنم براي خوشبخت شدنت ، خدا خدا خدا كنم خدا خدا خدا كنم ... ميخوا برات از آسمون ، ياساي خوشبو بچينم ميخوام شبا عكس تو رو ، تو خواب گلها ببينم ميخوام يه جادو بكنم ، هميشه پيشم بموني از تو كتاب زندگي ، يه حرف رنگي بخوني امشب ميخوام براي تو يه فال حافظ بگيرم اگر كه خوب درنيومد ، به احترامت بميرم امشب ميخوام رو آسمون عكس چشاتو بكشم اگر نگاهم نكني ، ناز نگاهتو بكشم امشب ميخوام تا خود صبح ، فقط برات دعا كنم براي خوشبخت شدنت ، خدا خدا خدا كنم خـــدا خـــدا خـــدا كـــنـــم ... دفتر عشق كه بسته شد ديد منم تموم شد خونم حلال ولی بدون به پايه تو حروم شدم اونيكه عاشق شده بود بد جوری تو كارتو موند براي فاتحه بهت حالا بايد فاتحه خوند تموم وسعت دلو به نام تو سند زدم غـرور لعنتی ميگفت بازی عشقو بلدم از تو گله نميكنم از دست قلبم شاكيم چرا گذشتم از خودم چراغ ره تاريكيم دوست ندارم چشمای من فردا به آفتاب وا بشه چه خوب ميشه تصميم تو آخر ماجرا بشه دست و دلت نلرزه بزن تير خلاص رو ازاون كه عاشقت بود بشنواين التماسرو

+
نوشته شده در یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 0:45 توسط نگین
|

هرکس به طریقی دل ما می شکند بیگانه جدا دوست جدا می شکند بیکانه اگر می شکند حرفی نیست از دوست بپرسید چرا می شکند؟ (سلام من یه مدت نبودم ممنونم از نظراتتون وقت نکردم بخونم در اولین فرصت چشم جواب می دم و جواب شما دو پرنده : من خودمم ولی شمارو فکر نکنم بشناسم منتظرتونم توی آیدیم) بای عزیزانم
+
نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386ساعت 1:22 توسط نگین
|

: صداي خيس بارون رو مي شنوي؟ آسمون دلش گرفته... آسمون داره اشک ميريزه..... دل خيس آسمون داره داد ميزنه . کجايي پس؟ انگار آسمون هم انتظار مي کشه.. آسمون داره گريه مي کنه.. درست مثل من... من از شادي اشک مي ريزم اون از غصه... آخه من تو رو دارم و اون نداره... عشق يعني آخر خط بهشت ... عشق يعني حسرت شبهاي گرم عشق يعني ياد يك روياي نرم عشق يعني يك بيابان خاطره عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره عشق يعني گفتني با گوش كر عشق يعني ديدني با چشم كور عشق يعني گم شدن در لحظه ها عشق يعني آبي بي انتها عشق يعني يك سؤال بي جواب عشق يعني يعني راه رفتن توي خواب عشق يعني تا ابد بي سرنوشت عشق يعني آخر خط بهشت..... صدايت مي كنم گرچه دوري از صميم قلب دعايت مي كنم چيز با ارزش ندارم جز دلم اين دلم را خاك پايت مي كنم گرچه جانم قيمت و قابل ندارد نازنين گر بخواهي جان خود را من فدايت مي كنم هيچ زمان از من نخواه تركت كنم چون فقط پيش خدا هست كه شكايت مي كنم. با تمام هستيم دوست دارم گر بخواهي با همه سختي و چشم خيس رهايت مي كنم.....
امشب بغض تنهایی من دوباره می شکند
چشمانم بس که باریده تحمل نور مهتاب را هم ندارد
آخ که چقدر تنهایم ...!
دل بیچاره ام بس که سنگ صبورم بوده
خرد شده و انگشتانم بس که برایت نوشته خسته
روبروی آینه نشسته ام ... آیا این منم؟!!!
شکسته...دلتنگ...تنها .... تو با من چه کردی!؟؟؟
شاید این آخرین زمزمه های دلتنگیم باشد
دیگر هیچ نخواهم گفت... اما منتظرم...انتظار دیدن...
می روی و گريه می آيد مرا ساعتی بنشين که باران بگذرد
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود
مي دوني آدما بين «الف» تا « ي» قرار دارند . بعضي ها مثل "ب" برات مي ميرند،مثل "د" دوستت دارند، مثل "ع" عاشقت مي شوند، مثل "م" منتظر مي مونند، تا يک روز مثل "ي" يارت بشن
می فهمی...؟؟؟؟![]()



+
نوشته شده در پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 13:42 توسط نگین
|

در يك جاده دور افتاده جنوب اتوبوسي به راه خود ادامه مي داد. روي يكي از صندليهاي اتوبوس پيرمردي نشسته بود و دسته گل تازه اي را در دست مي فشرد و وسط اتوبوس دختري ايستاده بود و دائم به گلهاي پيرمرد نگاه مي كرد. موقعي كه پيرمرد مي خواست از ماشين پياده شود دسته گل را به دختر داد و گفت: مي بينم كه عاشق گل هستي و من فكر مي كنم همسرم از اينكه اين گلها را به تو بدهم خوشحال مي شود. دختر گلها را پذيرفت و ديد كه پيرمرد از اتوبوس پياده شد و به طرف قبرستان كوچكي به راه افتاد. پسر بچه گفت: من گاهي قاشقم را مي اندازم. پيرمرد گفت: من هم همينطور. پسر بچه گفت: شلوارم را هم خيس مي كنم. پيرمرد گفت: من هم همينطور. پسر بچه گفت: من اغلب گريه مي كنم. پيرمرد گفت: من هم همينطور. پسر بچه گفت: ولي از همه بدتر اين كه بزرگترها به من اعتماد نمي كنند. و گرماي يك دست پير چروكيده را روي دست خودش احساس كرد. پيرمرد گفت: به من هم همينطور. در بهار دو تا بذر در خاك حاصلخيز كنار هم نشسته بودند. اولين بذر گفت : مي خواهم رشد كنم مي خواهم ريشه هايم را در خاك زير پايم بدوانم و ساقه هايم را از پوسته خاك بيرون بكشم. مي خواهم غنچه هاي لطيفم را باز كنم و نويد فرا رسيدن بهار را بدهم... مي خواهم گرماي آفتاب را روي صورتم و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگهاي خود احساس كنم! بذر دوم گفت: من مي ترسم اگر ريشه هايم را در خاك زير پايم بدوانم از كجا معلوم كه در تاريكي به چيزي بر نخورم.اگر راهم را از ميان پوسته سخت بالاي سرم بيابم از كجا معلوم كه جوانه هاي لطيفم از بين نروند... واگر بگذارم كه جوانه هايم باز شوند از كجا معلوم كه يك مار نيايد و آنها را نخورد. واگر بگذارم غنچه هايم باز شوند از كجا معلوم كه طفلي از زمين بيرون نكشد نه بهتر است منتظر بمانم تا همه جا امن و امان شود. و اينطور بود كه او منتظر ماند. مرغي خانگي كه در خاك دنبال دانه مي گشت بذر منتظر را ديد و او را خورد.


+
نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 12:36 توسط نگین
|

معلم گفت : بنویس بابا انار دارد و به یاد آوردم دستان لرزان بابا هیچ اناری ندارد میان شیارهای پینه بسته دستاش جز رنج چیزی پیدا نمیشد معلم دوباره بلند تکرار کرد:انــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار من آرام زمزمه کردم: فـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــقر معلم گفت : بابا نان دارد ولی همش دروغ بود . حتی یک تکه نان هم ندارد معلم ادامه داد : آن مرد در باران آمد من نوشتم بابا در باران رفت و دیگر نیامد... دختري مي رفت ، پسري او را ديد و دنبال او روان شد . دختر پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ اولين روز که چشمامو وا کردم ديدم يکي کنارم نشسته 
![]()
![]()
![]()

پسر گفت : برتو عاشق شده ام . دختر گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من
خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . پسر از آنجا برگشت و دختري بدصورت
ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد دختر رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ دختر گفت : تو راست
نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت

داشت به چشمام نگاه ميکرد بهش گفتم تو کي هستي؟
گفت: من پيشت ميمونم ولي بهت نميگم کي هستم
گفتم : تا هميشه پيشم ميموني
گفت : آره
گفتم : باهام بازي ميکني؟
گفت : نه
گفتم : واسه چي؟
گفت : من فقط پيشت ميمونم ولي کاري واست نميکنم
من هم گريه کردم اومد اشکامو پاک کرد
گفت : گريه نکن
گفتم : واسه چي؟
گفت : هنوز وقتش نرسيده
من هم بيشتر گريه کردم
یکی اومد منو بغل کرد
اون گفت : ميدوي اين کيه ؟
گفتم : نه
گفت : اين مادرته
گفتم : مادر چيه؟
گفت : مادر دلسوز ترين فرد دنياست خيلي هم دوست داشتنيه
گفتم : باهام بازي ميکنه؟
گفت : آره
گفتم : من مادر رو بيشتر دوست دارم تا تو
گفت : ولي...
گفتم : ولي چي؟
گفت : اون تو رو تنها ميزاره
گفتم : نه اون منو دوس داره تنهام نميزاره
گفت : تنهات ميزاره
منم دوباره گريه کردم ديدم يکي اومد دست رو سرم کشيد
اون گفت : اين رو ميشناسي؟
گفتم : نه
گفت : اين پدرته
گفتم : پدر
گفت : آره
گفتم : اين کيه ؟
گفت : اين مهربان ترين فرد دنياست خيلي هم دوستت داره
گفتم : باهام بازي ميکنه؟
گفت : اره ولي آخر تنهات ميزاره
گفتم : تو دروغ ميگي اون منو دوست داره
ديدم يکي اومد بالاي سرم دستامو گرفت و يه بوس به دستام داد
گفت : ميدوني اين کيه؟
گفتم : نه
گفت : اين خواهرته
گفتم : خواهر
گفت : آره خواهر هم راز هم درد هم بازي
گفتم : اين پيشم ميمونه
گفت : نه اين هم تنهات ميزاره
گفتم : آخه چرا ؟اون که منو دوست داره
گفت : همه دوستت دارن اما فقط من پيشت ميمونم و تنهات نمي زارم
گفتم : نه
وبعد ديدم يکي اومد بغلم کرد و باهام بازي کرد
گفت : ميدوني اين کيه ؟
گفتم : اين همونيه که منو تنها نمي زاره
گفت :نه اون هم و رو تنها ميزاره
گفتم : نه نه نه
گفت : اون برادرته دوست داره هر چي ميخواي واست مياره ولي بهش دل نبند
گفتم : چرا؟
گفت : تنهات ميزار
بعد روزها گذشت سال ها گذشت تا من بزرگ شدم و با آدم هاي ديگري آشنا شدم
ولي اون همش مي گفت اونها تو رو تنها ميزارن
تا روزي که....
داشتم قدم ميزدم ديدم يکي داره نگام ميکنه اول بهش توجه نکردم و رفتم
روز بعد وقتي از اونجا گذشتم ديدم دوباره اونجا ايستاده و به من خيره شده من هم اهميتي بهش ندادم و سريع از اونجا گذشتم
روزها گذشت و اون همين جور به من خيره ميشد
وقتي اون رو ميديدم داشت بهم لبخند ميزد هميشه يک شاخه گل سرخ توي دستاش بود يک روز که داشتم از اونجا گذر ميکردم ديدم يکي اومد جلوم ايستاد و شاخه گلي به طرف من گرفت وقتی نگاش کردم ديدم خودشه هموني که هميشه منتظرم بود به چشماش نگاه کردم خودشو اورد جلو تر بهم گفت دوستت دارم ....
ديدم يکي بهم گفت : این هم تنهات ميزاره
آره خودش بود اوني که هميشه باهام بود و می گفت تنهام نميزاره
گفتم : اون که دوستم داره
گفت : اين دليل موندن نيست
من هم اون گل رو از اون گرفتم
هر روز منتظر به درختي تکيه ميکرد و با يک گل سرخ
کم کم معني عشق رو فهميدم آره اون عاشق من شده بود
اما من از جدايي ميترسيدم خيلي....
روزي رسيد که ديدم کنار درخت کسي نيست ديدم يک نامه با يک گل سرخ کنار درخت بود
وقتي نامه را باز کردم نوشته بود تو تنهاتريني
به خيابون نگاهي کردم ديدم خودش بود اما دستاش توي دستاي يکي ديگه....
توي همون لحظه ديدم يک دست روي شونه هام گذاشت
گفت : ديدي گفتم باتو نميمونه
من هم بغض گلوم رو گرفته بود به آرامي گريه کردم
گفتم : تو که تنهام نگذاشتي
گفت : آره من تنها کسي هستم که کسي رو تنها نميزارم
گفتم : تو کي هستي؟
گفت : غم
گفتم : غم
گفت : آره اوني که با همه ميمونه هيچ کسی رو توي تنهايي تنها نميزاره
اشکامو پاک کردم و رفتم جايي که ديگه کسي منو پيدا نکنه
اما تنها کسي که منو تنها نگذاشت غم بود .....

پسرکی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می کنی؟ مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ، نمی دانـــم
پسرک نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان همیشه گریه می کند؟
او چه می خواهـــد؟
پدرش تنها دلیلی که به ذهنش می رسید ، این بود : همه ی زنها گریه می کنند،
بی هیچ دلیلی
پسرک متعجب شد ولی هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند،
متعجب بـــود
یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می کند ، از خدا پرسید:
خدایا چرا زنها این همه گریه می کننـــد؟
خدا جواب داد : من زن را به شکل ویژه ای آفریده ام .
به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کنــــد
به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند
به دستانش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند ،
او به کار ادامه دهد
به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند
به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهای او بگذرد و همواره
در کنار او باشد
و به او اشکی داده ام تا هرهنگام که خواست ، فرو بریزد .
این اشک را منحصرا برای او خلق کرده ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند
از آن استفاده کند.
زیبایی یک زن در لباسش ، مو ها ، یا اندامش نیست . زیبایی زن را باید در
چشمانش جست و جو کرد زیرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست.

+
نوشته شده در دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 14:8 توسط نگین
|

سلام عزیزانم ممنونم که به یادم بودین حوصله ی مطلب جدید نوشتن ندارم ولی قول می دم جبران کنم فقط یه خواهشی یه سری مشکلات برام پیش اومده ( داداشی نترس ربطی به صالح نداره اونو با خاطراتش رو خاک کردم) برام دعا کنین که بیچاره نشم
دوستون دارم بابای عزیزانم
+
نوشته شده در پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 14:14 توسط نگین
|

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟ جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم زندگي مال تو....مرگ مال من راحتي مال تو....گرفتاري مال من شادي مال تو.....غم مال من همه مال تو.... ولي تو مال من!!! بر روی سنگ قبرم ننویسید که عاشق بود............بنویسید اخلاقش بچه گانه بود بر روی سنگ قبرم ننویسید که چه رنجهایی تحمل کرد........بنویسید دروغگو بود بر روی سنگ قبرم ننویسید که در جوانی مرد..........بنویسید پیر شده بود پیر جوانی بر روی سنگ قبرم ننویسید که تنها بود.........بنویسید بهترین دوستش تنهایی بود بر روی سنگ قبرم ننویسید که عشق در وجود او بود.....بنویسید وجود او عشق بود بر روی سنگ قبرم ننویسید که عاشق باران بود........بنویسید باران موثر ترین داروی او بود بر روی سنگ قبرم ننویسید که کم تحمل بود..........بنویسید مشکلاتش بیش از اندازه بود بر روی سنگ قبرم ننویسید که روزهای آخر غمگین بود......بنویسید شاد بود که مرگش فرا رسیده بود بر روی سنگ قبرم ننویسید که عاشق شاهنامه بود....بنویسید عاشق سهراب بود که در مظلومی مرد بر روی سنگ قبرم ننویسید که از دوری یار مرد.........بنویسید از عشق یار مرد بر روی سنگ قبرم ننویسید که روز تولدش مرد......بنویسید هرگز متولد نشد اگر روزی آمدید بر سر قبرم........برای من شاخه گلی رز بیاورید اگر روزی آمدید بر سر قبرم.......برای من شعر عاشقانه بیاورید اگر روزی آمدید بر سر قبرم............................................................................................ دوباره دل هواي با تو بودن كرده نگو اين دل دوري عشقتو باور كرده دل من خسته از اين دست به دعاها بردن همه آرزوهام با رفتن تو مردن حالا من يه آرزو دارم تو سينه كه دوباره چشم من تو را ببينه واسه پيدا كردنت تن به دل صحرا ميدم آخه تو رنگ چشمات قيمت دنيا را ديدم توي هفت آسمون تو تك ستاره مني به خدا ناز دو چشماتو به دنيا نميدم حالا من يه آرزو دارم تو سينه كه دوباره چشم من تو را ببينه هنگامیکه منتظر تو هستم آن وقت آن لحظه٬ لحظه سقوط خواهد بود. لحظه انتظار تو چشمهایم خیره نقطه ایست.منتظر کسی هستم که شاید مرا امید زندگی بخشد. قلبم به کندی می تپد و در انتظار زنگهایی هستم که تپش قلبم را صد چندان میکند. بیا و احتیاج مرا برآورده ساز که بی تو هیچ هستم٬ دریایی هستم و به دست تند باد انتظار چون گلی پژمرده پرپر میشوم. چشم براهتون: نگین



![]()

+
نوشته شده در چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 20:10 توسط نگین
|

رازهای مهم برای رسیدن به خوشبختی
بهترین نعمات و اتفاقات را نصیب شما کند.همیشه لبخند بر لب داشته باشید. با تبسم هم خود آرام می گیرید و
هم اعتماد به نفس را در وجودتان پرورش می دهید. تبسم و خندیدن موجب ترشح هورمونی در مغز می گردد که
ترشح آن هنگام درد سبب تسکین درد می شود و احساس خوبی را در شما ایجاد می کند.
تنفس عمیق را تمرین کنید. بیشتر افراد افسرده و بدبین بدون استثنا تنفس سطحی دارند. هنگام دم و بازدم
عمیق اکسیژن بیشتری به مغز می رسد و کارایی مغز و چاره جویی و تدبیر و خلاقیت آن دو چندان می شود.
همچنین تنفس عمیق ارامش عضلانی و روحی را به همراه دارد.
به سلامتی خود توجه داشته باشید. توجه به نیازهای جسمی و روحی باعث می شود که سالم و پر انرژی
باشید و همین مسئله شما را برای روبرو شدن با حوادث تلخ زندگی آماده می سازد. کلام و سخنانی که بر زبان
می آورید , بر احساس و طرز تفکرتان تاثیر می گذارد. کلام منفی احساس منفی را در شما به وجود می آورد.
بنابراین هیچگاه نگویید که من ادم ضعیف و بی اراده ای هستم....
همیشه شکست می خورم....آدم خجالتی هستم و غیره. تصویر ذهنی خود را دگرگون کنید و یک تصویر
امکاناتی برای لذت بردن از آنها وجود دارد. در زندگی به دنبال کسب موفقیت باشید. پیروزی و کسب موفقیت هر
چند کوچک در زندگی برای رضایت داشتن از زندگی بسیار موثر است. حتما شما هم بعد از هر پیروزی و
موفقیتی احساس می کنید که دنیا به رویتان لبخند می زند و وجودتان از شور و شعف انباشته می شود. پس
برای رسیدن به اهدافتان و موفق شدن تلاش کنید تا بتوانید نسبت به زندگی دید خوبی داشته باشید.
به خدا توکل کنید . اعتماد و توکل به یک موجود عالی و بلند مرتبه همواره مانند یک سوپاپ اظمینان عمل می
کند. کسانی که از خدا طلب هدایت و کمک می کنند, در بدترین شرایط زندگی همواره به تغییر و دگرگونی و نجات
از وضعیت اسفبار خود امیدوار هستند. اگر انسانی بدبین هستید که فکر می کنید سرنوشت بدی گریبانگیر تان
شده است , به خداوند توکل کنید. اعتماد به خدا یک نیروی عظیم را در وجودتان بیدار می کند و هر گونه ترس و
احساس شکست را در شما از بین می برد. هر روز صبح که از خواب بیدار می شوید با خود بگویید:
(( امروز به خدا توکل می کنم و اداره امور را به او می سپارم.))
عزیزان من: 4چیز هست که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیر است. 1- سنگ بعد از این که پرتاب شد 2- دشنام بعد از این که گفته شد 3- موقعیت بعد از این که از دست رفت 4- وزمان.... بعد از اینکه گذشت و سپری شد. پاورقی۱:نمی دونم این روزا چه مرگمه...نمی دونم باید چی بگم،چی کار کنم... نمی تونم با خودم کنار بیام...بعد از گذشت ۱۰ سال هنوزم نتونستم قبول کنم که ... دیروز عرفان باهام خیلی حرف زد.همه ی حرفاش درسته ولی من زبون نفهمم...!! نگرانم...خیلی نگران... همه چی به هم ریخته...همه چی...تو این وضعیت آشفته ی من امروزم سهیل بهم گفت که شاید زودتر مجبور بشه بره... می دونم که هرکجای دنیا که باشه بازم با منه و مال منه ولی ... خیلی قاطی کردم...این سردرد لعنتی هم که ولم نمی کنه...داره دیوونه م می کنه.. خدایا...کمکم کن!.... 
+
نوشته شده در یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 21:58 توسط نگین
|

و اما چند کلمه حرف حساب:
يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره نگيره. يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيري ....
يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد
+
نوشته شده در یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 13:37 توسط نگین
|

زندگي عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهی باز هم دنباله دارد با تو بودن بی تو بودن باز هم دنباله دارد شعر بودن را سرودن تا به کی باید بمانم شعر حسرت را بخوانم تا به کی از تو بخوانم بی تو و تنها بمانم تا به کی عشق تو را با جان و دل از خود بدانم ای همه بود و نبودم ای همه تار و پودم تا به کی باید به این قلب بلورین دل بدوزم پس بگو آن حس ویرانی کجاست؟ پس بگو آن عشق مستانی کجاست؟ من چرا باید بمانم از تو من اما نخوانم پس بیا تا در نگاهت عشق
زندگي خالي است پر كنيد آن را.
زندگي يك مشكل است با آن روبرو شويد.
زندگي يك معادله است، موازنه كنيد.
زندگي يك معما است، آن را حل كنيد.
زندگي يك تجربه است، مرور كنيد.
زندگي يك مبارزه است، قبول كنيد.
زندگي يك كشتي است با آن دريانوردي كنيد.
زندگي يك سوال است جواب بدهيد.
زندگي يك موفقيت است لذت ببريد.
زندگي يك بازي است برنده و پيروز شويد.
زندگي يك هديه است، آن را دريافت كنيد.
زندگي دعا است، آن را بطور يكنواخت بخوانيد.
زندگي درد است، آن را تحمل كنيد.
زندگي يك دوربين است، بنابراين بهتر است با آن با صورت خندان و شاد روبرو شويد.
عشق آن است که صد دل به یک یار دهی
نميدونم ...
نميدونم چرا اين وبلاگو راه انداختم
شايد ...
شايد ميخواستم حرفاي دل تنهامو توي اون بنويسم
منتظر بودم تا از تنهايي در بيام تا اين وبلاگو تعطيل کنم
چون ديگه بهانه اي واسه نوشتن من نميموند
اما حالا ...
حالا که ديگه تنها نيستم
ولي بازم داره مينويسم
اين دفعه واسه چي؟
واسه اين که از خدام بخوام هيچ وقت تنهام نکنه
واسه اين که از همراهم بخوام هيچ وقت تنهام نذاره
اين بار ديگه تو حرفام خبري از غم نيست
اين بار ديگه تو حرفام خبري از تنهايي نيست
چون ديگه تنها نيستم
چون کسي رو که دوستش دارم .....
بقيه شو ديگه نمينويسم
چون خودش ميدونه......
+
نوشته شده در یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 0:23 توسط نگین
|

سنگ قبرم رانمی سازدکسی ای خدا مردم وخاکسترم رابادبرد بهترین یارم مراازیادبرد دربهارزندگی احساس پیری می کنم بااین همه آزادگی حس اسیری می کنم بعدازاین برکودک دل سخت گیری می کنم.
+
نوشته شده در شنبه 26 خرداد1386ساعت 18:13 توسط نگین
|

کهنه فروش داد ميزنه: چراغ شکسته ميخريم... کفشاي پاره ميخريم... اسباب کهنه ميخريم...
بي اختيار دادميزنم، آهاي آهاي کهنه فروش: قلب شکسته ميخري؟ زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه
براي اثبات عشقم![]()
قلب خود را از جا بيرون كشيدم![]()
و در دستان تو نهادم![]()
تو با نگاهي![]()
اخم در چشمانت آوردي و گفتي![]()
اين چرا قرمز است![]()
اي تنها ترين مخلوق خاكي در زمين !![]()
آسماني مي شوم وقتي نگاهت مي كنم![]()
![]()
مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند .
آن ها عاشقانه ... يكديگر را دوست داشتند
زن جوان : يواش برو من مي ترسم
مرد جوان : نه اين جوري خيلي بهتره
زن جوان : خواهش ميكنم من خيلي مي ترسم
مرد جوان : خوب ، اما اول بايد بگويي كه دوست دارم
زن جوان : دوست دارم ، حالا ميشه يواشتر بروني
مرد جوان : منو محكم بگير
زن جوان : خوب ، حالا مي شه يواش بري
مرد جوان : به شرط اين كه كلاه كاسكت
مرا برداري و روي سر خودت بگزاري ، آخه
نمي تونم راحت برونم اذيت مي كنه
روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود برخورد
موتور سيكلت با ساختمان حادثه آفريد .
در اين سانحه كه به دليل بريدن ترمز موتور سيكلت
رخ داد يكي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود .
پس بدون اينكه زن جوان را مطلع كند با
ترفندي كلاه كاسكت خود را بر سر او گذاشت و
خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را
از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند

سر قبر شخصي نوشته شده بود : کودک که بودم مي خواستم
دنيا را تغيير بدهم وقتي بزرگتر شدم متوجه شدم که دنيا
خيلي بزرگ است من بايد کشورم را تغيير بدم بعد ها کشورم را
هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم .
در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول کنم .
اينک من در آستانه مرگ هستم مي فهمم که اگر
روز اول خودم را تغيير داده بودم شايد مي توانستم
دنيا را هم تغيير دهم!

دکتر شريعتي ميگه وقتي نميتوني فرياد بزني نا له نکن!!
خاموش باش قرن ها ناليدن به کجا انجاميد؟؟
تو محکومي به زندگي کردن تا شاهد مرگ آرزوهاي خودت باشي

زندگي قصه مرد يخ فروشي است که ازاو پرسيدند:فروختي؟
گفت:نخريدند،تمام شد...!
زندگی قصه ی پرغصه ی یک زندانی است
که از آغازش بس انفرادی کشیده چشم به اعدام دارد
وقتي به دنيا آمدم آنقدر جا خوردم 
که تا دو سال قدرت حرف زدن نداشتم!
تنها تر از هميشه
با خويش در ستيزم
سرخورده و پريشان
از عشق مي گريزم
اندوه و غصه و درد
در شعر من هويدا
در چشم بي فروغم
يک آسمان تمنا
از اين غروب دلگير
اندوهگين و خسته
در حسرت نگاهت
در خويشتن شکسته
تنها تر از هميشه
لبريز اشک و دردم
پاييز خانه دارد
در کنج قلب سردم
عشق یعنی :خواستن ،اما نگفتن
عشق یعنی :سوختن ،اما ساختن
عشق یعنی :طغیان دل ،اما لب فرو بستن
عشق یعنی :با چشم سخن گفتن و با حسرت سکوت کردن
عشق یعنی :راز ،رازی که حتی معشوق هم نداند
عشق یعنی :خواستن برای دوست،
زیستن برای دوست،
بودن برای دوست،
مردن برای دوست،
بی آنکه باشی و بخواهی که باشی
.
عشق یعنی :
مناجات شبهای تنهایی،وضو با قطرات اشک گرفتن.
عشق یعنی :
پرستش بدون چشمداشت
نیایش ،بدون خواهش
رفاقت ،بی جفا
صداقت ،بی ریا
عشق یعنی:
چون خورشید تابیدن بر شبهای دوست

|
دوست دارم يه سنگ بردارم و روي اون بنويسم: دلم برات تنگ شده و اونو محكم بكوبم توي سرت تا بفهمي كه فراموش كردن من چقدر سخت و دردناکه |
|
دقت كرديد كه همه چيزهاي خوب خانم هستند: خورشيد خانم، پروانه خانم، مهتاب خانم! اما همه چيزهاي بد آقا هستند: آقا دزده، آقا گاوه، آقا گرگه، |
|
ترکه ميره کتابخونه کتابشو پس بده. کتابدار ازش ميپرسه کتاب چطور بود؟ ترکه ميگه : شخصيت زياد داشت ولي داستان و محتوا نداشت! کتابدار ميگه: اهه، دفتر تلفن من دست تو چيکار ميکنه؟ |
|
ترکه ميره خواستگاری، بابای عروس بهش ميگه: اون گلی که زدی به يقهات، خارش اذيتت نميکنه؟ترکه ميگه: خارش که نه، ولی گلدونش که تو شلوارمه خیلی اذیتم میکنه! |
|
آگهي ازدواج: خانمي هستم تحصيل كرده، زيبا، با موهاي مشكي و بلند، چشمهاي مشكي، اندامي مناسب، كمري باريك، كاملا معاشرتي، داراي آپارتمان و ماشين آخرين مدل و با وضع مالي عالي كه حاضر به ازدواج با هيچ مردي نيستم. فقط آگهي دادم دلتون بسوزه! |
|
هر وقت دلتنگ ميشم ميام پشت در قلبتو هي در مي زنم .. پس هر وقت قلبت مي زنه بدون که دلم برات تنگ شده فداتوون نگین |
+
نوشته شده در سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 22:17 توسط نگین
|

درويش و جهنم
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود
پس از اندك زماني، داد شيطان در مي آيد
رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم؟
از روزي كه اين مرد به جهنم آمده مدام در گفتگو است و جهنميان را راهنمايي مي كند و
سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است؛
با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف، اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند
(eric)
+
نوشته شده در دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 14:14 توسط نگین
|

نداشت،اوني كه داشت تو بودي و اوني كه تو رو نداشت من بودم،يكي خواست و يكي نخواست،اوني كه خواست تو بودي اوني كه بي تو بودن رو نخواست من بودم، يكي آورد و يكي نياورد،اوني كه آورد تو بودي اوني كه جز تو به هيچ كس ايمان نياورد من بودم،يكي برد و يكي باخت،اوني كه برد تو بودي اوني كه دل به تو باخت من بودم،يكي گفت و يكي نگفت،اوني كه گفت تو بودي اوني كه " دوست دارم " رو به هيچ كس جز تو نگفت من بودم. می نویسم تا بدونی که شکستم که بریدم که دیگه بعد سکوتم که دیگه بعد وداعت من کسی رو دل نبستم می نویسم که بدونم که چی کردم،چی نکردم،که چی گفتم ،چی نگفتم که کجا با تو و بی تو من دلتنگ می مردم می نوسم که بدونی که چی کردی، چی کشیدم که چی گفتی ،چی شنیدم که چی بودی، که چی دیدم من ساده ،توی رنگی رو چه یگرنگ می دیدم وقتی که دل رو امونت دست نا امن تو دادم که گرفتی که شکستی که ندیدی که گذشتی منم هر لحظه ی با تو همه دنیامو می باختم می نویسم که بدونم که چقدر دنیا بخیله که چقدر چشاش حسوده که همه هستی و نیستی ش شعر فکرای کبوده

+
نوشته شده در یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 13:45 توسط نگین
|

بوسه یعنی وصل شیرین دو لب بوسه یعنی خلصه در اعماق شب بوسه یعنی مستی از مشروب عشق بوسه یعنی آتش و گرمای تب بوسه یعنی لذت از دلداگی لذت از شب لذت از دیوانگی بوسه یعنی حس خوب طعم عشق طعم شیرینی به رنگ سادگی بوسه یعنی آغازی برای ما شدن لحظه ای با دلبری تنها شدن بوسه آتش میزند در جسم و جان بوسه یعنی عشق من با من بمان !!! 
+
نوشته شده در یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 20:55 توسط نگین
|

سلااااام ممنون که اومدی اگر نظر میدی لطف کن وب سایتت هم بذار که بیام یشت بای حوصله ندارم چیزی بنویسم
+
نوشته شده در شنبه 19 اسفند1385ساعت 13:13 توسط نگین
|

ممنون از طفت حسین جان ولی ممنون میشم نظرای دیگم بدی( نگین) دل من تنها بود یه روز دوستی از عشق پرسید:
فرق ما دو تا چیه؟ عشق گفت:تو با یه سلام شروع می شی ولی من با یه نگاه عشق از دوستی پرسید: حالا از نظر تو فرق ما دو تا چیه؟ دوستی گفت:من با یه دروغ تموم می شم و تو با مرگ شده كه تا حالا اونقدر دلت به درد اومده باشه كه ندوني كه چيكار بايد بكني؟ تا حالا شده كه دلت بخواد داد بزني طوري كه صدات تا هفت آسمون بره؟ تا حالا شده كه بغض كني و نداني كه چرا و براي چي دلت اين طور گرفته؟ تا حالا شده كه از همه چيز و همه كس دلت بگيره و حس كني آخر خط هستي؟ تا حالا برات پيش اومده كه بخواي گريه كني اما شانهاي را براي ريختن اشكات پيدا نكني؟ شده كه كسي و پيدا نكني تا براش درد و دل كني و احساس كني اون لحظه تنهاتريني اما يه رقيب جاي تو رو بگيره ؟ اگه شده كه ميدونم شده... به ياد داشته باش هميشه يكي هست و توي كوچه باغهاي دلتنگي هرگز تنها نيستي...! تو دنيا يه قلب هست كه فقط به خاطر تو ميتپه و اونم قلب خودته پس هميشه مواظب باش قلبت رو دست كي ميدي. هميشه براي کسي بخند که ميدوني به خاطر تو شاد ميشه... واسه کسي گريه کن که ميدوني وقتي غصه داري و اشک ميريزي برات اشک ميريزه... براي کسي غمگين باش که در غمت شريکه... عاشقه کسي باش که دوستت داشته باشه تورا گم کردهام امروز ...وحالا لحظههاي من ..گرفتار سکوتي سرد وسنگينند..وچشمانم...که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند ...نمي داني چه غمگينند .. تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام تنهائي را دوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست تنهائي رادوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند.
دوشنبه 14 اسفند1385 ساعت: 13:42
توسط:حسین
دوست دارم
بابای
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت
که بماند يک جا
به کجا؟
معلوم است
به در خانه ي تو
دل من عادت داشت
که بماند آن جا
پشت يک پرده تور
که تو هر روز آن را
به کناري بزني
دل من ساکن ديوار و دري
که تو هر روز از آن مي گذري
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه يک باغچه بود
که تو هر روز به آن مي نگري
دل من را ديدي؟
ساکن کفش تو بود...
يادت هست؟

+
نوشته شده در دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 22:9 توسط نگین
|

و که دلواپس بودی و نبودی
چرا شعر جدایی را سرودی 
+
نوشته شده در دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 0:14 توسط نگین
|

سلام ببخشید یه مدت نبودم






[نيشخند]
[نيشخند]
[نيشخند]
[نيشخند]
[نيشخند]
[نيشخند]
[نيشخند]
[نيشخند]
[نيشخند]
[نيشخند]
[نيشخند]
[نيشخند]
[نيشخند]
[نيشخند]
[نيشخند]
[نيشخند]
[نيشخند]
[نيشخند]
[نيشخند]
[نيشخند]
[نيشخند]
[نيشخند]
[نيشخند]
[نيشخند]
[نيشخند]
[نيشخند]
[نيشخند]
[نيشخند]
[نيشخند]
[نيشخند]
[نيشخند]
[نيشخند]













+
نوشته شده در یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 23:5 توسط نگین
|

"به نام آن که من را به تو داد" سلام عزیزم سلام !خوبی؟ مرسی چته؟ هیچی!چطور؟ همین طوری !آخه خیلی تو همی راستش میدونی ..... چیزی شده؟ نه فقط آخه آخه چی؟ درست حرف بزن ببینم چته تو باید به فکر خودت باشی میدونی این فاصله عادی نیست (تعجب) نه ناراحت نشو ببین نگران من نباش منم خب یکی رو دیدم با همون میشیازم دیگه توام.. برو گم شو از جلوی چشمم کنار آشغال ساکت شو من که نتاید به پای تو بسوزم آهان پی بگو آقا پسندیدن .... .... .... و جدایی ":":":" و این است آخر عاقبت دیدن و بلافاصله عاشق شدن غیر جدایی نیست پس چرا ما که آخرش رو میدونیم از اول به فکر نباشیم؟ بابا مگه ما نمی گیم این عشق؟ بیایم امتحان کنیم این عشق های امروزی جز عادت چیز دیگه ای نیست پیروز و عاشق باشید من و دوست داشتنی من صالح به امید دیدار زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. ذکاوت گفت :بياييد بازی کنيمٍ ،مثل قايم باشک!
ديوانگی فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم!
چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند. ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد:يک..... دو.....سه! همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند. نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.
خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به ميان ابرها رفت و
هوس به مرکززمين به راه افتاد
دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت!
طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .
آرام آرام همه قايم شده بودند و ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار....!
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود. تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است. ديوانگی داشت به عدد100 نزديک می شدکه عشق رفت
وسط يک دسته گل رز و آرام نشست.
ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام....
همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود! بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد اما از عشق خبری نبود. ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد.
صدای ناله ای بلند شد .
عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.
شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.
ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت:
حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟ عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش. همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.
واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند.
+
نوشته شده در شنبه 25 شهریور1385ساعت 20:9 توسط نگین
|

جمعه 24 شهريور1385 ساعت: 13:32 توسط:ویروس دلم گرفته است <><><><><><><><><><><><><><><> تو را براي تو دوست دارم و زندگي را براي نفس هاي تو اي کاش مي توانستم باران باشم تا تمام غمهاي دلت را بشويم
دلم گرفته است /
به ایوان می روم و انگشتانم را /
برپوست کشیده ی شب می کشم /
چراغ های رابطه تاریکند /
چراغ های رابطه تاریکند /
کسی مرا به آفتاب /
معرفی نخواهد کرد /
کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد /
پرواز را به خاطر بسپار /
پرنده مردنی است
اي کاش مي توانستم ابر باشم تا سايه باني از محبت برويت مي گسترانيدم
اي کاش مي توانستم اشک باشم تا هر گاه که آسمان چشمش ابري مي شد باريدن مي گرفت
اي کاش مي توانستم خنده باشم تا روي لبانت بنشينم و غنچه بسته لبانت را بگشايم
اي کاش مي توانستم يک پرنده باشم و پر مي گشودم و تا دور دست ها در کنار تو پرواز مي کردم
و اي کاش سايه بودم تا نزديک ترين کس به تو مي شدم
...آري اي کاش سايه بودم تا هميشه و همه جا همراه و همقدم با تو بودم
مرگ از زندگي پرسيد
:آن چيست که باعث مي شود تو شيرين و من تلخ باشم؟
زندگي پاسخ داد
:دروغهايي که در من نهفته و حقيقتي که در وجود توست!!!
روغهايي که در من نهفته و حقيقتي که در وجود توست!!!
من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مينويسم در عصرهاي انتظار به حوالي بي کسي قدم بگذار خيابان غربت را پيدا کن ووارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو ... کلبه ي غريبي ام را پيدا کن کنار بيد مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهاي رنگي ام .. در کلبه را باز کن ... به سراغ بغض خيس پنجره برو حرير غمش را کنار بزن مرا خواهي ديد با بغضي کويري که غرق عصاره انتظار است پشت ديوار دردهايم نشسته ام
پسران۵ نوع اند
:صالح شوخی می کنه آخه این رو نه من گفتم نه صالح یه شوخی
دوستدار شما من و دوست داشتنی من
طبق معمول
صالح و نگین
+
نوشته شده در جمعه 24 شهریور1385ساعت 23:28 توسط نگین
|

سلام بابا کجایی؟ دارم از دل تنگی میمیرم نمی خوای بیای؟نه؟ باشه من ولی منتظر می مونم تا بیای یا حداقل بگی بمیر آره میمیرم برای کی؟ معلومه برای تو چرا؟ چون یه عاشق واقعی برای عشقش جونم میده مگه تو عاشقی؟ واقعا" نمی دونی؟ نه جدی؟ تو من رو نمی شماسی؟ ار کجا مطمئن باشم؟ باور کن چیو؟ من رو باور کن تو کی هستی؟ عشق من عشقم جونم میدی؟ اگه تو بخوای آره فقط من؟ آره چون عاشق توام نه کس دیگه اگه بگم جون بده میدی و میفهمم عاشقی ولی دیگه تورو ندارم اما اگرم باور کنم ریسک بزرگی کردم حالا می خوای چی کنی؟ میگم باشه منم عاشق می شم مرسی دوست دارم اما تو که گفتی عاشقی!!!؟ زیاد فرقی نداره ااا حالا که من عاشق شدم؟ آخه حالا دیگه من عاشق کس دیگه ای شدم من چی؟ من گفتم عاشقم اما تو انقدر شک کردی که من عشقم تموم شد اما عشق که تمومی نداره حالا دارم میرم می خوای چی کنی؟ میگم بمیر اما من که الان بگی نمی میرم تو باید بمیری چرا؟ چون من میگم تو؟ آره من من میتونم تورو بکشم و هوس می خنده و میگه: فاصله عشق و هوس 1 قدم حالا میگی من چی کنم؟ بمیر آخه به من گفتی عاشقی آره بودم اما فرق من با عشق اینه که من لحظه ای عاشقم اما عاشق همیشگیه ازت بدم میاد همه میگن اما بازم عاشق لحظه ای میشن برو گم شو باشه توام با عشقت بمیر و خنده کنان رفت قربانی این عشق خیالی عشاقند پس اول عشقت رو کامل بشناس بعد عاشق عشقی پاک شو عاشق باشید صالح و نگین قسمتم نبود قسمتم نبودانگارکه توباشی درکنارم که توباشی مهربونم عمری تک گل بهارم قسمتم نبودانگارکه توباشی سرنوشتم که توراداشته باشم من توتمومه سرگذشتم قسمتم نبودانگارکه فقط بامن بمونی که بتونی قصهاموازتوی شعرام بخونی قسمتم نبود بمونی غم و غصمو بدونی قسمتم نبودبتونی غمو ازدلم برونی قسمتم نبود که انگارکه فقط توباشی یارم من که حاضرم بریزم پای تودار وندارم قسمتم نبود انگارکه توباشی قسمته من واسه توپرمی کشیدش روحم از جون ودل وتن قسمتم نبود بمونی غم وغصمو بدونی قسمتم نبودبتونی غمو ازدلم برونی 

+
نوشته شده در جمعه 24 شهریور1385ساعت 11:23 توسط نگین
|

دنیا را بد ساخته اند....... کسی را که دوست داری،تورا دوست نمی دارد. کسی که تورا دوست دارد،تو دوستش نمی داری. اما کسی که تو دوستش می داری واو هم تورا دوست داردبه رسم وآیین هرگز به هم
كنار چشمه نوشت بميرم
+
نوشته شده در چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 18:44 توسط نگین
|

روزی که مرا به جرم عاشقی به دوزخ بردند کسانی هستند
که تو را به جرم عاشق کشی محکوم می کنند آنگاه هر دو به زنجیری
واحد کشیده می شویم......محکوم به اینکه عمری در کنار هم بمانیم
و تو به اجبار در کنارم میمانی
....کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر ار ترانه می کنم
کسی سوال می کند بخاطر چه زنده ای
و من برای زندگی تو را بهانه می کنم


کاش لحظه های موندن اصلا نمی گذشت
وقتی که تو کنارمی احساس اوج می کنم
وقتی تو میری تنهام میزاری ،من توی زوال سقوط می کنم
وقتی که دلتگی ، من بغض میکنم
وقتی که می خندی من فقط نگاه می کن

یادمان باشد از امروزخطايي نکنیم
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم
یادمان باشد اگر شا خه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش سازو نوایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم

دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
+
نوشته شده در یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 19:56 توسط نگین
|

به نام او که صبورانه می نگرد
وآغاز شد راهی که مسافرش را برای مسافر بودن آفریدندو خواستند که باشد بدون هیچ سوالی واو هست شد وادامه داد تا اینجا تا حالا که این هستی به ما رسیده من وتو .ماهستیم شاید علیرغم میل باطنیمان ولی هستیم و باید ادامه بدهیم پس بهتر نیست خوب باشیم وخوب ادامه بدهیم تا زمانی که ما هم این نعمت یا...را به نسلهای بعدی بسپاریم واین رسالت ماست .من وتو .ما
سلااااااااااااااااااااام:
از مطلب هامون که خسته نیستید؟ یه در هم داریم اول یه شعر بعد هم یه در هم منتظر نظراتون نگین و صالح:
| سه شنبه 14 شهريور1385 ساعت: 20:20 | توسط:عليرضا روشن | |||
| چرا از سنگ مهتاب نوشته بر ميداشتي؟ چرا خبر نميدادي؟ چرا؟ "درهم" چه بود؟ آيا جز اين است كه من نوشته بودم و تو بي اجازه برداشته بودي؟ جز اين است؟ | ||||
~~~~~~~~#~~~~~~~~~~~~~~~~###~##
~~~~~~~~##~~~~~~~~~~~~~##########
~~~~~~~~###~~~~~~~~~~~############
~~~~~~~####~~~~~~~#~~~############
~~~~~~~####~~~~~~~~#~~###~########
~~~~~~~~##~~~~~~~~~~##~###~~#####
~~~~~@@~~|~~~@@@~~~~~##~###~~~##
~~~~@#@@@@@@@@@@~~~~~##~######
~~~~@########@@@~~~~~~~##~#####
~~~~~########@@~~~~~~~~~##~####
~~~~~########@~~~~~~~~~~~##~###
~~~~~########@~~~~~~~~~~~~~#~##
~~~@@######@@@@~~~~~~~~~~~~توسط:حسین

بنا به درخواست دوستان دانلود آهنگ موبایل بهروز در فیلم نرگس روبراتون گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد
Download kb۲ :حجم
درسکوت است که حادثه های بزرگ رخ می دهد.
شناکردن حادثه ای است که در سطح اتفاق می افتد اماغرق شدن تورابه اعماق بی انتها می برد .
محاكمه عشق...
جلسه محاكمه عشق بود
و قاضي عقل ،
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي ،
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند !
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم .
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم...

بگوييد كه بر گورم بنويسند زندگي را دوست داشت ولي آن را نشناخت مهربون بود ولي مهر نورزيد طبيعت رادوست داشت ولي از آن لذت نبرد در آبگير قلبش جنب و جوش بود ولي كسي بدان راه نيا فت در زندگي احساس تنهايي مي نمود ولي هرگز دل به كسي نداد و خلاصه بنويسيد زنده بودن را براي زندگي دوست داشت نه زندگي را براي زنده بودن زنده
خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه... مي باره و مي باره و... اينقدر مي باره تا آبي شه... آفتابي شه...!!! کاش... کاش مي شد مثل آسمون بود... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده!
____________________________________________
هميشه سعي كن مثل پالاز موكت باشي شخصيت ات كوبيده نشه و همواره رنگ خودت رو حفظ كني!
____________________________________________
اگه يه روز فكر كردي كه يه نفر هر جا ميري دنبالته و هر مشكلي كه واست پيش مياد واسش مهمه و ميخواد بهت كمك كنه مطمئن باش كه اون ........... من نيستم!
____________________________________________
يه روز تو رو تو كوچه ديدم و عاشقت شدم....فرداش تو خيابون ديدمت و ديوونت شدم...... امروز تو اتوبان ديدمت خدا آخر و عاقبتم و به خير كنه! عجب 206ی هستی!
____________________________________________
عشق! عشق! عشق! : عشق اگر افراد ناشايسته،فرومايه، و گم گشته را دربرنگيرد عشق نيست.آن کس که در حقيقت بيش از همه به عشق نيازمند است، کمتر از همه شايسته آن به نظر مي رسد. نويسنده واسواني
____________________________________________
دو چيز را فراموش نكن : ياد خدا و ياد مرگ . دو چيز را فراموش كن : بدي ديگران در حق تو و خوبي تو در حق ديگران . چهار چيز را نگه دار : گرسنگيت را سر سفره ديگران، زبانت را در جمع، دلت را سر نماز و چشمت را در خانه دوست
____________________________________________
اينو واسه تو فرستاده ام ، آره براي تو ، براي خودت، چرا به اين ور و اون ور نگاه مي كني ؟ مگه عجيبه كه اين مال تو باشه؟ شك نكن مال خودته ، آخه مگه به جز تو هم علاف ديگه اي هست؟؟؟؟؟
____________________________________________
اس ام اس های نیمه شبی!
مي خواستم ببينم شبا که مي خواي بخوابي گوشيتو خاموش مي کني که سره کارت نزارن... ؟!!
____________________________________________
همه جا امن و امانه! تو راحت بگير بخواب
____________________________________________
با اين که اين همه اسکل شدي هنوزم حاضر نيستي شبا گوشيتو خاموش کني؟؟
____________________________________________
اي بابا هر شب من بايد عين اسکلا با اس ام اس بيدارت کنم ؟ خوب خودت مث بچه ادم پاشو ديگه
____________________________________________
سلام.اصلا نمي خواستم بيدارت کنم ولي مجبورم.من ميخوام برم wc ولي تاريکه مي ترسم تو رو خدا تو هم بيا.
____________________________________________
يكي تو زبلي، يكي ملوان زبل.
يكي تو عاقلي يكي بوش وگ.
يكي تو خوبي يكي روباه مكار .
يكي تو نازي يكي كلاه قرمزي .
يكي تو پول نداري يكي اسكروچ.
يكي تو كاردرستي يكي دالتونها.
يكي تو خوش اندامي يكي گالوني.
يكي تو خوش مرامي يكي فرانچي.
يكي تو سفيدي، يكي سفيد برفي.
يكي تو خوش تيپي يكي آقاي آلوده .
يكي تو راست ميگي، يكي پينوكيو .
يكي تو مهربوني، يكي خرس مهربون.
يكي تو خوشگلي، يكي پلنگ صورتي.
يكي تو خوب حرف ميزني يكي نمكي.
يكي تو خجالتي هستي و يكي ام من .
يكي ما دو تا با هم خوبيم، يكي تام و جري.
يكي موهاي تو قشنگه، يكي موهاي آن شرلي.
يكي تو قشنگ راه ميري، يكي تنسي تاكسيدو.
يكي خونه شما قشنگه، يكي خونه مادر بزرگه
يكي گوشهاي تو قشنگه، يكي گوشهاي زيزيگولو.
يكي تو بيكاري يكي نفر بعدي كه بياد اينو بخونه
____________________________________________
میدونی فرق تو با کفش چیه؟ کفش لنگه داره اما تو لنگه نداری!
____________________________________________
چاه مکن بهر کسی...
.
.
.
.
.
.
خسته میشی!
____________________________________________
صفحه در حال بارگذاري است راستي نظريادتون نره !
لطفا کمي صبر کنيد...
+
نوشته شده در چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 14:7 توسط نگین
|
